تبليغاتX
تنهایی همین است
تنهایی همین است
با من غریبگی نکن با من که درگیر توام

                                        چشماتو از من بر ندار من مات تصویر توام

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

چند سال پیش اگه یکی میومد پیشم و میگفت که من یکی رو دوست دارم و اون اصلا به من

فکر نمیکنه ،بهش میخندیدم و میگفتم مگه دوست داشتن یک طرفه هم میشه،دوست داشتن

یکطرفه اسمش خریته مگه میشه آدم عاشق یه نفر باشه و اون طرف اصلا انگار نه انگارش

باشه؟ دوس داشتن واقعی مال وقتیه که دو طرفه باشه.

ولی حالا میفهمم میشه با تمام وجودت یکی رو دوست داشته باشی و شب و روزت یکی بشه

هر لحضه آرزوی داشتنش رو بکشی ولی اون همچین حسی نسبت به تو نداشته باشه حالا

میفهمم آدم چه حسی پیدا میکنه وقتی تو چشمای کسی که دوسش داره نگاه میکنه و بهش

التماس میکنه ولی اون در کمال بیرحمی جوابش نه هستش.جوابی که جای حرف زدن برات

نمیذاره جوابی که مثه پتک میخوره تو سرت و نتیجش اشکیه که تو یه جای خلوت روی

گونه هات سرازیر میشه.اون موقع است که میخوای فریاد بزنی دیوونه هیچکسی نمیتونه

بیشتر از من دوست داشته باشه آخه چرا نمیفهمی؟اینجور موقع هاست که دلت میخواد تنها

باشی اینجور موقع هاست که غبارغم رو دلت یشینه این موقع هاست که از هیچ چیزی

نمیتونی لذت ببری.

با همه ی این حرف ها میخوام بگم عزیز من عشق من با تمام وجود دوست دارم،دوست

دارم ،دوست دارم،تو رو خدا بفهم من عاشقتم.

gham

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 13:50  توسط سیاوش | 
سلام رفقا

از عید تا همین امروز که آپیدم شاید بیشتر از ۹ یا ۱۰ بار نت نیومده بودم برا همینم تو این مدت

آپ نکرده بودم.در کل از همه اون دوستای با معرفتم که برام کامنت گذاشته بودم تشکر میکنم.

اما تو این مدت یه اتفاقی برام افتاد که باعث این بی حوصلگی و داغون شدنم شد.

میتونید حدس بزنید چی شده؟

کسی رو که با تمام وجودم دوسش داشتم و براش میمردم و با یه پسر دیگه که میدونم قصدش

فقط سو استفاده از گل ناز منه تو دانشگاه دیدم.

آره رفقا عشق منم ته کشید و سوخت من این وبلاگ رو فقط به امید اینکه یه روزی به اون

برسم مینوشتم به امید اینکه یه روزی شاید شانسی بیاد و بلاگ منو ببینه و بفهمه که چقدر

دوسش دارم پس حالا که گل نازم و از دست دادم وجود این بلاگ هم دیگه بی معنیه

از همتون ممنونم.

سیاوش ـتنهاترین ـ تنها.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 22:14  توسط سیاوش | 
 

سلام

عید همتون مبارک.

خیلی سخته یعنی خیلی خیلی خیلی .... سخته وقتی یه نفر رو دوست داشته باشی و اون ندونه که تو اونو انقدر دوست داری

و هیچ حسی نسبت به تو نداشته باشه و شاید حتی از تو خوشش نیاد.اینجور موقع هاست که احساس میکنی یه سنگینیه زیادی

رو همه ی وجودته و یه آتیش بزگ تو دلت که تنها نتیجش اشک روی چشماته.خیلی خیلی خیلی سخته وقتی کسی رو انقدر

دوست داشته باشی که وقتی میبینیش حتی نتونی سرت رو بالا کنی فقط تو دلت آرزو کنی که وقتی سرت پایینه اون نگات

کنه.از آرزوهاته که یه روز خودت رو با اون ببینی ولی حتی وقتی داری به آرزوهات فکر میکنی زیر لب میگی محاله

وقتی تنهایی همش به اون فکر میکنی ولی وقتی یادت میفته که اون اصلا حتی به تو فکرم نمیکنه دوست داری همون

موقع انقدر داد بزنی که تخلیه بشی.

میدونم که اون هیچ وقت این بلاگ رو نمیبینه و نمیخونه ولی دوست دارم بهش بگم دوست دارم خیلی خیلی .... زیاد

انقدر که دوست دارم تو باشی و نفس بکشی ولی من به پات بسوزم و بمیرم.همین.

عشق

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 21:4  توسط سیاوش | 
من نمیفهمم یعنی نمی تونم اخلاق دختر ها رو تجزیه و تحلیل کنم !

آخه چرا؟ واقعا چرا دخترها به اون پسرهایی که واقعا معلومه که با ۱۰۰ تا دختر گشتن و

دوست بون و خواهند بود ،پا  میدن و حتی با اونا تریپ love میرن ولی حال اون پسرایی

رو که واقعا اینکاره نیستن و فقط به خاطر علاقشون به اون دختر و نه چیز دیگه ای میرن

جلو رو میگیرن؟!

آخه یکی نیست بگه که آخه دختر خوب اون پسری که از قیافش پررو گری میریزه و

اصلا معلومه از حرف زدنش که بار دوم و سومش نیست که داره به یه دختر پیشنهاد میده

و انقدر تو کارش وارده که به قول معروف مخ تو رو تو سه سوت میزنه دیگه نمیاد که

به تو خیانت نکنه اون هر جا که یه دختر با حال تر از تو ببینه میره رو مخ اون و چون تو

کارش وارده مخ اونم تو سه سوت میزنه و تو رو ول میکنه یا حتی بد تر از اون هم با

تو و هم با ۱۰ نفر دیگه همزمان می چرخه!

آخه شما زن ها که از طرف مقابلتون صداقت و وفاداری میخواین پس چرا قبول میکنین که

با یه پسر اینطوری بچرخید؟الان برای چند تا از دوستام همچین اتفاقی افتاده یعنی دختری رو

که اونا واقعا دوسش داشتن رو کسی مخشو زده که تا اونجا که ما دیدیم و میدونیم پسره

۲ تا دختر بغیر اون هم باهاشون تریپ داره.اگه یه پسر میاد جلو که با شما حرف بزنه و

میبینید که صورتش سرخ شده و نمیتونه درست حرف بزنه خوب بفهمید آخه نامرد ها بفهمید

که اون بد بخت با هزار بدبختی نشسته و ۴ تا جمله جور کرده که تحویل شما بده مگر اینکه

بتونه با شما ..... اون وقت شما دخترها که ۸۰٪ تون دوست دارید طرف مقابلتون زبون باز

باشه یه جوری حال پسره رو میگیرید که تا ۱ ماه تو حال خودش نباشه.

 

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 23:10  توسط سیاوش | 
تک آرزوی من در خشکی نگاه کسی که دوستش داشتم شکست .پس

اکنون وقت شکستن من است.من چرا باید در این غربت لامکان

بسوزم؟ اکنون دیگر وقت پر کشیدن خاکستر وجودم است اکنون وقت

آن است که قلب لگد مال شده ام را در گوشه ای خلوت بسوزانم

نکند که کسی بفهمد که قلب من بعد از شکسته شدن سوزانده شده

است.حالا اگر کس دیگری هست که میخواهد روی صورتم تف

بندازد بیاید دیگر این تن برای من ارزشی ندارد.

یه خواهش از همه دارم دعا کنید این تن من که دیگه از درون

پاره پاره شده تا آخر امسال زیر خاک بره.

 

تنها تر از همیشه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 12:44  توسط سیاوش | 
نمیدونم شاید شما تا به حال به این وضعیت نرسیده باشید شایدم رسیده باشید ولی انقدر دورتون

شلوغه یا انقدر چیزهای دیگه تو زندگیتون دارید که کمتر وقت میکنید به این مسئله که میخوام

بگم فکر میکنید ولی من چون الان یک سال و خورده ای هست که دارم مجردی زندگی میکنم

زیاد به این مسئله فکر میکنم .شاید باورتون نشه ولی من اکثر اوقات در حسرتم! حسرت یه

زندگی که توش من عاشقانه یه نفر و دوست داشته باشم اونم منو عاشقانه دوست داشته باشه

منظورم از این جور عشق های آبکی نیست که دو نفر از قیافه هم خوششون میاد یا با تیپ

همدیگه حال میکنن یا عاشق وضعیت مالی بابای همدیگه میشن نیست منظورم یه عشق

واقعیه یعنی یه نفر باشه که وقتی میبینیش یا کنارته یا حتی وقتی بهش فکر میکنی به آرامش

درونی برسی اصلا به امید این زنده باشی و نفس بکشی که میخوای لحضاتت رو با اون

سپری کنی ولی حیف که هنوز همچین کسی تو زندگی من نیست .آخرشم میترسم که

نتونم همچین کسی رو بدست بیارم

..............

گریه های تو واسه من دیگه هیچ رنگی نداره

                                    نمیخوام با من بمونی برو از روزگارم

دیگه جایی نداری توی این قلب شکسته

                              زندگی با تو محاله

                                                R A P

                                                  021

                                               MACK

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 1:40  توسط سیاوش | 
خیلی حقیرتر از اونم که بخوام درباره یه مرد واقعی یه مظهر حقانیت حرف بزنم پس سکوت اختیار میکنم

و این سوال تو ذهنم میمونه که آقا اجازه میده که به پا بوس درگاهش برم یا اینکه انقدر پستم که اگه برم

بوی تعفنم نمیذاره زائرای حرمش راحت نفس بکشن واسه همین میندازنم بیرون.؟

یا حسین مددی.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 23:11  توسط سیاوش | 
سلام به تموم اون رفیقای با مرام و با حالم که اصلا (توجه کنید اصلا) یادشون نبود که ۱۳ دی

تولد منه!!!!

خوب عیبی نداره خودم به خودم تبریک میگم        سیاوش جان تولد ۲۱

سالگیت مبارک

نمیدونم چرا ولی آدم بعد ۱۸ سالگی اصلا یه جور دیگه میشه یه جور دیگه به دنیا نگاه میکنه

انگار طرز تفکرش دگرگون میشه توی بیست سالگی این طرز تفکر و نوگرایی به اوجش

میرسه و یکی از قشنگترین سنهای انسان همون ۲۰ سالگیشه. بگذریم راستی 

                                     happy new year    

 کریسمس مبارک رفقا  بیایید با هم دعا کنیم که سال ۲۰۰۷ سال خوبی برای هممون باشه

 سالی پر از برکت  

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 5:36  توسط سیاوش | 
همه نقاشی شدیم با دستای تو مهربون .

       دو تا رو با هم کشیدی یکی رو بی هم زبون .

       به یکی قصر طلایی به یکی گوشه ی پارک .

       یکی دوتا چتر داره یکی مونده زیر بارون .


ما آدمها اجتماع جالبی داریم! تازه ادعا میکنیم سیستم اجتماعیمون مثل  زنبر هاست ولی میخوام

بدونم تو کندوی زنبور ها هم یه عدشون دارن از گرسنگی میمیرن و یه عده دیگه از فرط سیری دارن

منفجر میشن؟!!!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 11:10  توسط سیاوش | 
جریان داستان نه جالبه و نه جذاب ولی واقعیت تلخیه که کم کم داره تو جامعه ایران اشاعه پیدا می کنه ...

روزنامه همشهری مورخه 15/11/1381
آگهی استخدام
به يک خانم ترجيحا مجرد , آشنا به تايپ و کامپيوتر جهت امور منشی گری نيازمنديم .
تلفن : ....
***
طبقه سوم ساختمان ايکس
واحد ششم
ساعت پنج بعد از ظهر مورخه 16/11/1381
دوازده نفر روی مبل های راحتی منتظر نشسته اند .
در اتاق رئيس شرکت باز می شود و دختر جوان با گونه های سرخ و لبخندی معنی دار از اتاق بيرون می آيد .
- چی شد ؟
- گفت باهم تماس می گيره .
نفر بعدی داخل اتاق می شود .
دختری بيست و يک ساله با چشمان خاکستری روشن و ابروان کشيده قهوه ای .
اين اولين تجربه جستجوی کاری اوست .
مردی پشت يک ميز بزرگ نشسته است و پيپ دود می کند .
مرد چهل و يک سال دارد .
با صورت کاملا تراشيده و چشمان قهوه ای مات .
مرد لبخند می زند و دختر را به نشستن دعوت می کند .
فاصله مبلی که دختر روی آن می نشيند تا ميز حدود نيم متر است .
- خيلی خوش اومديد.... خانم ( مرد فرم پرسشنامه دختر را مرور می کند ) خانم صديق ...
مريم صديق .
- بله .
- خب ... ( مرد در حالیکه با ولع پيپ را می مکد اندام دختر را با نگاهی چسبنده و خريدارانه مرور می کند ) ببين عزيزم ... شرايط کار اينجا خيلی ساده است ... همه چی به خودت خلاصه می شه ... من خيلی رک بهت بگم من از دخترای خشک خوشم نمياد ... دوس دارم کسی که منشی من ميشه اهل حال باشه ... منظورم از اهل حال بودن شوخ طبعی و شيطون بودنشه ... من دوس دارم از محيط کارم لذت ببرم .. و اين لذت رو تمام اجزای محيط کارم بايد برام به وجود بيارن .... معنی حرفمو می فهمی ؟
- دقيقا نه .. منظورتون ...
مرد از روی مبل بلند می شود و چند قدم حرکت می کند .
- ببين ... منظور من روابط اجتماعيه .. من عادت دارم با منشی خودم خيلی ريلکس برخورد کنم .. خيلی اوپن .... مثه يه دوست ... در مقابل حقوق خوبی هم می دم ... حقوق خيلی خوب علاوه بر مزايا و پاداش فوق العاده ... تو .... تو می تونی انتظارات منو برآورده کنی ؟
دختر به فکر فرو می رود .
نياز شديد مالی راهی به جز پاسخ مثبت برايش نمی گذارد .
- خب .. پس من با تو تماس می گيرم ... ظرف امروز يا فردا .
مرد دستش را جلو می آورد و دختر پس از يک مکث کوتاه دست ظريفش را به دستان پهن مرد می سپارد .
مرد لبخند می زند و دست دختر را اندکی می فشارد .
دختر سرخ می شود و دستش را از دست مرد بيرون می کشد .
***
يکهفته بعد .
دختر اولين روزکاری خود را در شرکتی که فقط سه نفر کارمند و يک رئيس دارد شروع می کند .
دختر تمام روز فقط به تلفن جواب می دهد .
چهار روز به همين منوال می گذرد و هيچ اتفاق خاصی نمی افتد .
روز چهارم مرد ( رئيس ) از دختر می خواهد که بعد از ظهر هم به محل کار برود .
دختر قبول می کند .
ساعت پنج بعد از ظهر دختر به شرکت بر می گردد .
رئيس تنها در شرکت منتظر اوست .
مرد چند برگ تايپی را به دختر می دهد و از او می خواهد آنها را تايپ کند .
دختر مطيعانه مشغول می شود .
مرد در دوربين فيلم برداری مدار بسته را به کار می اندازد و از پشت به دختر نزديک می شود
دختر متوجه سنگينی دستان مرد بر روی شانه های خود می شود .
- ببخشيد ...
مرد با چشمان مات خود حريصانه صورت دختر را نگاه می کند .
- مشغول کارت باش ....
- ولی ... امکان داره دستتونو از روی شونه من برداريد .
مرد با يک حرکت سريع روسری دختر را از سرش بر میدارد .
- من اينطوری بيشتر دوس دارم .
دختر جيغ کوتاهی می زند و از روی صندلی بلند شده و به عقب می رود .
مرد لبخند می زند .
- نترس عزيزم .. اين همون شوخيه معمولی منه ... بشين کارتو بکن
- ميشه روسری منو بدين .. من بايد برم .
لبخند مرد محو می شود و به سمت جلو گام بر می دارد .
- چی گفتی ؟ بايد بری؟
مرد مچ دست دختر را می گيرد و به سمت خود می کشد .
دختر بهت زده و ترسيده سعی می کند دستش را بيرون بکشد .
نگاه مرد بر روی صورت رنگ پريده دختر می لغزد و بر روی لبان عنابی رنگ دختر ثابت می ماند .
مرد وحشيانه لبان خود را به لب دختر می چسباند و سعی می کند دهان دختر را باز کند .
دختر سرش را تکان می دهد و و دهانش را به هم فشار می دهد .
مرد با دست ديگرش پشت گردن دختر را می گيرد و لبان دختر را گاز می گيرد .
دختر به روی زمين می افتد و مرد اندام سنگين خود را روی او می اندازد .
مرد از امتناع دختر حشری تر می شود و لباس دختر را می دراند .
دختر سعی می کند جيغ بزند ولی دستان پهن مرد دهانش را می پوشاند .
مرد کمر بند خود را باز می کند و همزمان دکمه های شلوار جين دختر را می گشايد .
دختر با تمام توان تقلا می کند و سعی می کند دستان مرد را گاز بگيرد .
مرد روسری دختر را دور گردنش می پيچد و فشار می دهد .
- ... جيکت در بياد خفت می کنم ..
فشار روسری صورت دختر را سياه می کند و او از ترس جان ساکت می شود .
مرد با يک تکه طناب دستان دختر را از پشت می بندد و لباس های او را می دراند .
دختر آرام گريه می کند .
مرد با اندام دختر را لمس می کند و سينه او را می بوسد .
- قرار بود دختر خوبی باشی ... قرار نبود اذيتم کنی پدر سگ .
مرد روی سينه دختر می خوابد و با چشمان وحشی خود به صورت اونگاه می کند .
کمر مرد اندکی بالا می رود و دختر درد شديدی را ميان پايش احساس می کند .
مرد هميشه از هم خوابگی با دختران باکره بی تابانه لذت می برد .
صورت مرد از شدت لذت عميق ساديسمی اش سياه می شود .
مرد به شدت خود را تکان می دهد و دختر نيمه جان نفس نفس می زند .
نگاه بيروح دختر به روی صفحه مانيتور و کاغذ های تايپ نشده ثابت می ماند و مرد نفس های عميق می کشد .
مرد به اوج لذت جنسی خود می رسد و تمام فشار اندام تنومندش را روی تن دختر می کشاند .
دختر احساس می کند مرده است .
مرد بلند می شود و شلوارش را بالا می کشد .
- بد نبود ولی خيلی شيطونی کردی ... پاشو لباستو مرتب کن .. ديدی چيزی نبود .
مرد لبخند می زند و موهايش را مرتب می کند .
دختر سعی می کند بلند شود اما تمام بدنش درد می کند .
صدای مرد از اتاقش به گوش می رسد .
- راستی .. اين جريان کوچولو بين خودمون باشه ... ( و لحظاتی بعد مرد در حاليکه يک حلقه فيلم در دست دارد بالای سر دختر می ايستد )
می دونی يه دوست دارم که توی کار مونتاژ فيلم حرف نداره ... اين فيلم قاطی شدن ماست .. دوس داری جای من کی توی فيلم باهت صفا کنه ... می دونی وقتی فيلمش توی تهرون پخش شه امکان داره از هاليوود بيان دنبالت ... پس به نفعته دختر خوبی باشی و انگار نه انگار ... شتر ديدی نديدی ... از اين به بعد فقط هفته ای دو بار خيلی محترمانه و رمانتيک با هم خوش می گذرونيم ... دختر خوبی باشی حقوقتم اضاف می شه ... حالا بهتره زودتر پاشی و يه دوش بگيری ... يه مانتوی نو هديه امروزته که توی اتاق منه .. يالا ...
حرف های مرد درد دختر را چندين برابر می کند .
هيچ راه چاره ای برايش نمی ماند .
دختر زير دوش حمام اشک می ريزد .
و مرد يک آگهی جديد در روزنامه سفارش می دهد و حلقه فيلم را در کلکسيون شصت و هفت عددی فيلم های خود می گذارد .
روی حلقه فيلم يک برچسب سفيد با نوشته قرمز است : .....(برگرفته از یک درد )

واقعا باید گفت متاسفم همین و بس

این مطلب رو قبلا تو بلاگم گذاشته بودم ولی بهتر دیدم یه بار دیگه هم بذارمش !


--------

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 21:31  توسط سیاوش | 
 
http://www.harmonytalk.com/music/shab_e_jodayi-homaioun-shajarian.wav